تیر۱۴
روز تشییع از پشت مسجد ملا اسماعیل رفتم تا خیلی آفتاب نخورم. وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم آقایون سید محمد خاتمی و اگه اشتباه نکنم سید یاسر خمینی و یه عده دیگه که من نمی شناختم از درب پشت مسجد بیرون اومدن و راه افتادن از کوچه های پشتی به سمت خیابان قیام و حظیره. من هم دنبال سر اونها راه افتادم. البته اون ها سریع راه می رفتند و من از اونها عقب موندم. خودم رو رسوندم به حظیره. هنوز جنازه آقای صدوقی را نیاورده بودند. سر کوچه جنب حظیره ایستادم. جایی که بعضی از اقوام ایشان هم بودند. یه دفعه دیدم خانم شون و چند تا دیگه از بستگان رسیدند من هم همراه اون ها شده و به داخل مسجد رفتم.
مسجد هنوز خالی بود و در ها بسته. اما رفته رفته فشار به درهای ورودی بیشتر می شد تا جایی که دیگه پاسدارها نتونستند مقاومت کنند و درها باز شد و سیل مردم بود که هجوم می اورد توی مسجد.
آنقدر شلوغ شده بود مسجد که دائم از پشت بلندگو اعلام میکردند که برای اینکه بتونند مراسم نماز میت را به جا آورند مردم یه متر بروند عقب تر اما نمی شد. من که طرف خانم ها بودم اما گمانم وجود آقایان خاتمی و خمینی هم شلوغی و تجمع مردم را به جلو مسجد بیشتر می کرد.
هوا خیلی گرم بود. محمد آقای صدوقی پشت تریبون رفته از مردم تشکر کردند به خاطر ارج نهادن و بزرگداشت پدرشان. و از کلیه کسانی که از راه دور و نزدیک به یزد آمده و یا پیام فرستاده بودند تشکر کردند که با نام بردن برخی اسامی مردم به هیجان آمده و صلوات می فرستادند. در آخر گفتند که خانواده صدوقی همچون گذشته انشاءالله در آینده نیز خدمتگذار مردم خواهد بود.
پس از آن مجددا تلاش برای عقب رفتن مردم شروع شد اما فایده نداشت. پس از مدتی روحانیی امد و در مورد مردم این طور گفت که این حرکات مردم از حب این هاست و الحب من الایمان و … و اینکه نماز در حسینیه مسجد خوانده شده و حالا اگر مردم قول همکاری می دهند یک بار دیگر در مسجد نماز می خوانیم که نماز بر عالم خوب است.
پس از آن بالاخره صف ها تشکیل شد و به امامت آیت الله محقق داماد نماز میت مجدد خوانده شد. پس از آن اعلام کردند که مردم هرکه می خواهد برود چون هوا خیلی گرم است و کار طول کشیده. مردم کم کم متفرق شدند. البته عده ای از بیرون به داخل آمده و عده ای هم بیرون می رفتند. تلقین خوانده شد و جنازه دفن شد.

حالا وقتی به حظیره می رویم قبر سه نفر را فاتحه می خوانیم و زیارت می کنیم.
هنوز هم باورم نمی شود.
تیر۱۳
.

با شنیدن خبر از دست رفتنت شوک بزرگی بر من و به جرات می توانم گفت همه کسانی که می شناختنت وارد شد. ناگهان شنیدم که کسی گفت آقای صدوقی فوت کردند…
ابهام بزرگی بود! چرا؟ چطور؟ …
تهران بودم و خبر را شنیدم. زار زار گریستم باور نمی کردم رفته باشی و دیگر مردم یزد را یاریگر نباشی. هیچ گاه در عمق جانم اینقدر نیاز به تو را حس نکرده بودم که الان.
با پرواز عصر که بر میگشتم همسر، دختران و پسرت و سایر اعضاء خانوادهات همه بودند. غمبار و ماتم زده. گویی هیچ کس باور نداشت رفتنت را. چه زود رفتی و آرام. همانگونه که همیشه آرام بودی. آن هنگام که درب خانه ات را به آتش کشیدند، آن هنگام که تهمتها را شنیدی همه را به جان خریدی و هیچ نگفتی. آرامشت شهر را آرام میکرد. صبور بودی و مهربان. افتاده بودی آنچنان که هیچ کس باور نمیکرد. در مراسمی که اهل شهر داشتند بی تکلف حاضر می شدی با خانوادهات. و بیگانگان که می شنیدند امام جمعه شهر یزد در چنین مراسمی این چنین بی صدا حضور یافته تعجب میکردند.
حال ما ماندهایم و ما. و چه کنیم با غم فراق.
خدایا صبری بده و مرحمی نه بر دردهامان. بار خدایا او را بیامرز و با پدر شهیدش و انبیاء صالحین و ائمه اطهار همنشین ساز
فروردین۱۵
روز پیش فروش بلیطها تصمیممون قطعی نبود برای رفتن به مشهد پس واضحه که وقتی تصمیممون قطعی شد دیگه بلیط یافت مینشد. خدا خدا میکردم که بلیط جور بشه و از امام رضا خواهش میکردم که دیگه تو راه رفتن به مشهد شک و دو دلی نداشته باشم.
سرانجام دوتا بلیط جور شد و ما سال نو رو تو قطار درحالی که به مشهد میرفتیم نو کردیم. اولین روز سال جدید در مشهد بودیم و جای همگی حسابی خالی بود. خدا رو شکر کلی خوش گذشت.
اسفند۶
بالاخره بعد از مدتها برگشتم.
با دست پر
پیتزا درست کردم. خش شده بود. این هم عکسش:

مهر۲۵
امروز یه مشتری اومده بود برای بازنشستگیش حساب باز کنه.
-برای افتتاح حساب مدارک چی می خواد؟
- کپی شناسنامه، کارت ملی و اصلش. و البته یه مقدار پول
بعد از دوبار که سوال کرد و مطمئن شد رفت و بعد از ساعتی اومد. با یه کپی از شناسنامه و اصلش و کارت ملیش. براش یه کپی گرفتم و فرم را دادم که پر کنه. باز پرسید:
- کپی حکم و … نمی خواد؟
من: :-$
———————————————————–
پ.ن: با کمال احترام و ادب به همه بازنشسته ها، سولماز جان باهات موافقم من هم به احترام این مشتری محترم چیزی به او نگفتم و فقط اینجا احساس درونیم رو خواستم نشون بدم.
شهریور۱۰
این شبها برای من هم دعا کنید. واقعا محتاجم به دعایتان.
خرداد۲۷
دروازه محبت و مهر بیکران الهی باز باز میشود و همه خود را در آغوش مهرش میاندازند. هرکسی دوست دارد نزدیکتر به او جا بگیرد تا نوازشگرش بیشتر نوازشش بنماید. مثل کودکی که خود را در آغوش گرم مادر بیاندازد تا دست نوازش مادر او را لمس و سینه پر مهر مادر به او آرامش بخشد. همه میآیند. هرکس سهمی میبرد برابر معرفتش.
خیلیها حسرت از دست دادن چنین شبها و روزهایی را میخورند و دستشان از دنیا کوتاه است. خیلیها بودند که تا همین رجب قبل در کنار ما بودند، اما اکنون رفتهاند و ما ماندهایم و تا کی خدا میداند و بس…
دروازه محبت که باز میشود من هرنازی که داشته باشم خریدار دارد و من با خود میاندیشم چه نازی بکنم که بالاتر از آن نباشد.نازکش من گفته هر آرزویی که بکنی مطابق یا برابرش را به تو میدهم و حالا من آمدهام در شهر محبت، در کنار رود سپید مهر، تا بخواهم از او برای خودم، همسرم و پسرم، پدر و مادرم خوشبختی و سعادتمندی، عاقبت به خیری، سلامتی، زندگی خوب در دنیا و آخرت و آنچه را که خوبان میخواهند.
یادی میکنم از پدربزرگ عزیزم، او که رجب گذشته در کنار ما بود و تا رمضان بیشتر صبر نکرد. او که علی مرا ندیده رفت. او که همواره برای ما دعا میکرد. هر صبح … او که هر سحر به پا میخواست، قرآن میخواند تا موقع اذان شود، سپس نماز و دعا برای خانواده، یکی یکی را همه را دعا میکرد، بعد به مجلس اباعبدالله میرفت و بعد از آن روز کاری خود را آغاز مینمود. موعد نمازهایش اول وقت بود و دل بینهایت صاف و بیآلایشی داشت. مهربانی از ویژگیهای ذاتیاش بود. غذایش اندازه داشت و در خوردن هیچگاه ندیدم زیادهروی کند.
یادی کنم از آبیبی که الان ۴ سالی هست که جمع ما را ترک نمودند، مادری مهربان ، دلسوز و با خدا. با این که سنی داشت ولی دلش جوان بود. با ما پیتزا میخورد و می گفت برای درد پایم خوب است. سرکه و ترشی میانداخت ، اعمال ماهها را انجام میداد ، یاریگر نیازمندان بود در حد توانش. همیشه رایحه خوش عطر از او استشمام میشد. پدرسالار را دوست داشت و درسهایی از قرآن را دنبال میکرد.آخرین روز مادری که در کنارش بودیم همه را مهمان کرد به شام.
خدایا چقدر دلم تنگ شده برایشان. خدایا همه رفتگان ما را در این شبها و روزهای عزیز غریق رحمتت کن و منتهای لطف و کرمت را شامل حالشان. ما را هم ببخش و در پناه خود گیر که آغوش پر مهر تو جایی است که تنها در آن آرامش میگیریم. معرفت شناخت خود را نصیبمان کن.
اردیبهشت۱۰
یه کم فکر کنید…. خواهم گفت وقتی وقتش بشه.
اردیبهشت۹
هنوز هم وقتی تلویزیون سرود « مادر برام قصه بگو … » را پخش می کنه، من رو با خودش می بره به اون زمون ها، اشک مجالم رو نمی ده . نمی دونم چرا اما خودم را جای اون کودکانی می بینم که تلویزیون نشون می ده. دخترکی ۵-۶ ساله، با سربند و چادر مشکی … انگار داره رفتن پدرش رو نظاره می کنه و هر شب به مامانش میگه: « مامان چند تا دیگه بخوابم بابا میاد؟»
دخترکی که انگار وقتی توی خیابون داره قدم میزنه و بچه های هم سن خودش رو با بابا هاشون می بینه دلش پر از غصه می شه. انگار من اون هستم و انگار دلم هوای بابام رو کرده…
ما بزرگ شدیم، همه. اما الان کجاییم؟ آیا من برای فرزندم کاری رو که اون پدر کرد می کنم؟ آیا من هنوز مملکتم رو مال خودم می دونم؟ …. هزار هزار آیا و هزار هزار چرا در ذهنم نقش می بنده. اما جوابی ندارم و شاید دلم نمی خواهد جوابم را بشنوم. بگذاریم و بگذریم.
شهدا جایتان خالی هست ….؟ نیست… نه جایتان اینجا اصلا خالی نیست. شما عند ربهم یرزقون هستید و معامله پرسودی را انجام دادید. خوش به حالتان. ماییم و دنیا و روزگار
دعا کنید برایمان، راهتان، رسمتان و هدفتان را بشناسیم. دعا کنید کشورمان آزاد و آباد باشود. فقط برایمان دعا کنید ….