سلاله

Just another دربند site

مادر برام قصه بگو …

اردیبهشت۹

هنوز هم وقتی تلویزیون سرود « مادر برام قصه بگو … » را پخش می کنه، من رو با خودش می بره به اون زمون ها، اشک مجالم رو نمی ده . نمی دونم چرا اما خودم را جای اون کودکانی می بینم که تلویزیون نشون می ده. دخترکی ۵-۶ ساله، با سربند و چادر مشکی … انگار داره رفتن پدرش رو نظاره می کنه  و هر شب به مامانش میگه: « مامان چند تا دیگه بخوابم بابا میاد؟»

دخترکی که انگار وقتی توی خیابون داره قدم میزنه و بچه های هم سن خودش رو با بابا هاشون می بینه دلش پر از غصه می شه. انگار من اون هستم و انگار دلم هوای بابام رو کرده…

ما بزرگ شدیم، همه. اما الان کجاییم؟ آیا من برای فرزندم کاری رو که اون پدر کرد می کنم؟ آیا من هنوز مملکتم رو مال خودم می دونم؟ …. هزار هزار آیا و هزار هزار چرا در ذهنم نقش می بنده. اما جوابی ندارم و شاید دلم نمی خواهد جوابم را بشنوم. بگذاریم و بگذریم.

شهدا جایتان خالی هست ….؟ نیست… نه جایتان اینجا اصلا خالی نیست. شما عند ربهم یرزقون هستید و معامله پرسودی را انجام دادید. خوش به حالتان. ماییم و دنیا و روزگار

دعا کنید برایمان، راهتان، رسمتان و هدفتان را بشناسیم. دعا کنید کشورمان آزاد و آباد باشود. فقط برایمان دعا کنید ….


آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود

وب سایت آزمایشی

متن دیدگاه شما :