شب آرزوها…
دروازه محبت و مهر بیکران الهی باز باز میشود و همه خود را در آغوش مهرش میاندازند. هرکسی دوست دارد نزدیکتر به او جا بگیرد تا نوازشگرش بیشتر نوازشش بنماید. مثل کودکی که خود را در آغوش گرم مادر بیاندازد تا دست نوازش مادر او را لمس و سینه پر مهر مادر به او آرامش بخشد. همه میآیند. هرکس سهمی میبرد برابر معرفتش.
خیلیها حسرت از دست دادن چنین شبها و روزهایی را میخورند و دستشان از دنیا کوتاه است. خیلیها بودند که تا همین رجب قبل در کنار ما بودند، اما اکنون رفتهاند و ما ماندهایم و تا کی خدا میداند و بس…
دروازه محبت که باز میشود من هرنازی که داشته باشم خریدار دارد و من با خود میاندیشم چه نازی بکنم که بالاتر از آن نباشد.نازکش من گفته هر آرزویی که بکنی مطابق یا برابرش را به تو میدهم و حالا من آمدهام در شهر محبت، در کنار رود سپید مهر، تا بخواهم از او برای خودم، همسرم و پسرم، پدر و مادرم خوشبختی و سعادتمندی، عاقبت به خیری، سلامتی، زندگی خوب در دنیا و آخرت و آنچه را که خوبان میخواهند.
یادی میکنم از پدربزرگ عزیزم، او که رجب گذشته در کنار ما بود و تا رمضان بیشتر صبر نکرد. او که علی مرا ندیده رفت. او که همواره برای ما دعا میکرد. هر صبح … او که هر سحر به پا میخواست، قرآن میخواند تا موقع اذان شود، سپس نماز و دعا برای خانواده، یکی یکی را همه را دعا میکرد، بعد به مجلس اباعبدالله میرفت و بعد از آن روز کاری خود را آغاز مینمود. موعد نمازهایش اول وقت بود و دل بینهایت صاف و بیآلایشی داشت. مهربانی از ویژگیهای ذاتیاش بود. غذایش اندازه داشت و در خوردن هیچگاه ندیدم زیادهروی کند.
یادی کنم از آبیبی که الان ۴ سالی هست که جمع ما را ترک نمودند، مادری مهربان ، دلسوز و با خدا. با این که سنی داشت ولی دلش جوان بود. با ما پیتزا میخورد و می گفت برای درد پایم خوب است. سرکه و ترشی میانداخت ، اعمال ماهها را انجام میداد ، یاریگر نیازمندان بود در حد توانش. همیشه رایحه خوش عطر از او استشمام میشد. پدرسالار را دوست داشت و درسهایی از قرآن را دنبال میکرد.آخرین روز مادری که در کنارش بودیم همه را مهمان کرد به شام.
خدایا چقدر دلم تنگ شده برایشان. خدایا همه رفتگان ما را در این شبها و روزهای عزیز غریق رحمتت کن و منتهای لطف و کرمت را شامل حالشان. ما را هم ببخش و در پناه خود گیر که آغوش پر مهر تو جایی است که تنها در آن آرامش میگیریم. معرفت شناخت خود را نصیبمان کن.