تیر۱۳
.

با شنیدن خبر از دست رفتنت شوک بزرگی بر من و به جرات می توانم گفت همه کسانی که می شناختنت وارد شد. ناگهان شنیدم که کسی گفت آقای صدوقی فوت کردند…
ابهام بزرگی بود! چرا؟ چطور؟ …
تهران بودم و خبر را شنیدم. زار زار گریستم باور نمی کردم رفته باشی و دیگر مردم یزد را یاریگر نباشی. هیچ گاه در عمق جانم اینقدر نیاز به تو را حس نکرده بودم که الان.
با پرواز عصر که بر میگشتم همسر، دختران و پسرت و سایر اعضاء خانوادهات همه بودند. غمبار و ماتم زده. گویی هیچ کس باور نداشت رفتنت را. چه زود رفتی و آرام. همانگونه که همیشه آرام بودی. آن هنگام که درب خانه ات را به آتش کشیدند، آن هنگام که تهمتها را شنیدی همه را به جان خریدی و هیچ نگفتی. آرامشت شهر را آرام میکرد. صبور بودی و مهربان. افتاده بودی آنچنان که هیچ کس باور نمیکرد. در مراسمی که اهل شهر داشتند بی تکلف حاضر می شدی با خانوادهات. و بیگانگان که می شنیدند امام جمعه شهر یزد در چنین مراسمی این چنین بی صدا حضور یافته تعجب میکردند.
حال ما ماندهایم و ما. و چه کنیم با غم فراق.
خدایا صبری بده و مرحمی نه بر دردهامان. بار خدایا او را بیامرز و با پدر شهیدش و انبیاء صالحین و ائمه اطهار همنشین ساز
شهریور۱۰
این شبها برای من هم دعا کنید. واقعا محتاجم به دعایتان.
خرداد۲۷
دروازه محبت و مهر بیکران الهی باز باز میشود و همه خود را در آغوش مهرش میاندازند. هرکسی دوست دارد نزدیکتر به او جا بگیرد تا نوازشگرش بیشتر نوازشش بنماید. مثل کودکی که خود را در آغوش گرم مادر بیاندازد تا دست نوازش مادر او را لمس و سینه پر مهر مادر به او آرامش بخشد. همه میآیند. هرکس سهمی میبرد برابر معرفتش.
خیلیها حسرت از دست دادن چنین شبها و روزهایی را میخورند و دستشان از دنیا کوتاه است. خیلیها بودند که تا همین رجب قبل در کنار ما بودند، اما اکنون رفتهاند و ما ماندهایم و تا کی خدا میداند و بس…
دروازه محبت که باز میشود من هرنازی که داشته باشم خریدار دارد و من با خود میاندیشم چه نازی بکنم که بالاتر از آن نباشد.نازکش من گفته هر آرزویی که بکنی مطابق یا برابرش را به تو میدهم و حالا من آمدهام در شهر محبت، در کنار رود سپید مهر، تا بخواهم از او برای خودم، همسرم و پسرم، پدر و مادرم خوشبختی و سعادتمندی، عاقبت به خیری، سلامتی، زندگی خوب در دنیا و آخرت و آنچه را که خوبان میخواهند.
یادی میکنم از پدربزرگ عزیزم، او که رجب گذشته در کنار ما بود و تا رمضان بیشتر صبر نکرد. او که علی مرا ندیده رفت. او که همواره برای ما دعا میکرد. هر صبح … او که هر سحر به پا میخواست، قرآن میخواند تا موقع اذان شود، سپس نماز و دعا برای خانواده، یکی یکی را همه را دعا میکرد، بعد به مجلس اباعبدالله میرفت و بعد از آن روز کاری خود را آغاز مینمود. موعد نمازهایش اول وقت بود و دل بینهایت صاف و بیآلایشی داشت. مهربانی از ویژگیهای ذاتیاش بود. غذایش اندازه داشت و در خوردن هیچگاه ندیدم زیادهروی کند.
یادی کنم از آبیبی که الان ۴ سالی هست که جمع ما را ترک نمودند، مادری مهربان ، دلسوز و با خدا. با این که سنی داشت ولی دلش جوان بود. با ما پیتزا میخورد و می گفت برای درد پایم خوب است. سرکه و ترشی میانداخت ، اعمال ماهها را انجام میداد ، یاریگر نیازمندان بود در حد توانش. همیشه رایحه خوش عطر از او استشمام میشد. پدرسالار را دوست داشت و درسهایی از قرآن را دنبال میکرد.آخرین روز مادری که در کنارش بودیم همه را مهمان کرد به شام.
خدایا چقدر دلم تنگ شده برایشان. خدایا همه رفتگان ما را در این شبها و روزهای عزیز غریق رحمتت کن و منتهای لطف و کرمت را شامل حالشان. ما را هم ببخش و در پناه خود گیر که آغوش پر مهر تو جایی است که تنها در آن آرامش میگیریم. معرفت شناخت خود را نصیبمان کن.
اردیبهشت۱۰
یه کم فکر کنید…. خواهم گفت وقتی وقتش بشه.
اردیبهشت۹
هنوز هم وقتی تلویزیون سرود « مادر برام قصه بگو … » را پخش می کنه، من رو با خودش می بره به اون زمون ها، اشک مجالم رو نمی ده . نمی دونم چرا اما خودم را جای اون کودکانی می بینم که تلویزیون نشون می ده. دخترکی ۵-۶ ساله، با سربند و چادر مشکی … انگار داره رفتن پدرش رو نظاره می کنه و هر شب به مامانش میگه: « مامان چند تا دیگه بخوابم بابا میاد؟»
دخترکی که انگار وقتی توی خیابون داره قدم میزنه و بچه های هم سن خودش رو با بابا هاشون می بینه دلش پر از غصه می شه. انگار من اون هستم و انگار دلم هوای بابام رو کرده…
ما بزرگ شدیم، همه. اما الان کجاییم؟ آیا من برای فرزندم کاری رو که اون پدر کرد می کنم؟ آیا من هنوز مملکتم رو مال خودم می دونم؟ …. هزار هزار آیا و هزار هزار چرا در ذهنم نقش می بنده. اما جوابی ندارم و شاید دلم نمی خواهد جوابم را بشنوم. بگذاریم و بگذریم.
شهدا جایتان خالی هست ….؟ نیست… نه جایتان اینجا اصلا خالی نیست. شما عند ربهم یرزقون هستید و معامله پرسودی را انجام دادید. خوش به حالتان. ماییم و دنیا و روزگار
دعا کنید برایمان، راهتان، رسمتان و هدفتان را بشناسیم. دعا کنید کشورمان آزاد و آباد باشود. فقط برایمان دعا کنید ….
دی۸
این روزها، برگهای تاریخ که ورق می خورد، من را به یاد عاشورا می اندازد. راستی چه شد که عاشورا شکل گرفت؟ چه شد که عده ای حق را نشناختند و عده ای شناختند و از او فاصله گرفتند؟
حجم تبلیغات آنقدر زیاد بود که تشخیص حق از باطل را سخت می کرد.
در لباس دین بر دینداران تاختند.
دنیا دوستی اجازه نمی داد که دست از باطل بردارند.
قدرت پرستی آنان را به حمایت از باطل گرفتار کرد در صورتیکه حق را می شناختند.
لقمه حرام شکمشان پر کرده بود و حرف حق را نمی شنیدند.
…..
به خود بنگریم که امروز چه می کنیم و در کدام سو ایستاده ایم.
با تو هستم . تو! آری خود خودت را می گویم. کمی برو عقب تر کمی هم بالاتر. حالا نگاه کن خودت را. ببین کجایی. روی چه چیزی پا گذاشته ای. آیا تمام حق را می توانی در کسی ببینی؟ اگر می بینی با او شو وگرنه جدا شو از اینها که سرابی بیش نیستند که هم دنیایت را بر باد می دهند و هم آخرت. این گسستگی نه به صلاح من است نه تو و نه مملکتت. تنها آنان که به کمین نشسته اند از آن سود می برند.
آذر۲۴
باز هم جمع خانوادگی ما اضافه شد. یه دختر خوب و مهربون. مریم خانم. آقا داداش بالاخره یه خانم خوب برا خودش انتخاب کرد. شب میلاد امام هادی هم عقد کردند. اتفاقا اون شب داشت بارون میومد. به گمانم داداش جان ته دیگ زیاد می خورده.
امسال یکی رو از دست دادیم اما دوتا اضافه شدیم. بابابزرگ مهربونم که دیگه پیش ما نیستند. اما ورودی هامون که شادی خانواده ما را دو چندان کردند علی آقا و مریم خانم هستند. انشاءالله که شادیها همیشه مستدام باشه.
به آقا داداش و همسر محترمشون هم صمیمانه تبریک اینترنتی عرض می کنم. ببخشید که دیر شد آخه یزد نبودم. بعدشم خو با علی پشت کامپیوتر نشستن سخته. باید فرصت بجویم.
آبان۲۷
یکی یکدانه امام رضا بود و وارث امامت او. گوهر عزیزی بود که حیات اسلام به وجود او بستگی داشت. جود او شامل حال ما هم شد. شهادتش را تسلیت می گویم.

مهر۲۴
با اومدنش تو این دنیا صاحب یه وبلاگ هم شد. آره به همین زودی. شاید هم یه کم دیر شده باشه. براش یه وبلاگ درست کردم تا خاطراتمون رو توش بنویسیم. به همین دلیل تا بزرگ شدنش ممکنه کمتر بتونم اینجا بنویسم.
مهر۹
دیروز یعنی بیست و یکمین روز زندگی علی کوچولو، خیلی خوابش کم شده بود. کمی که شیر می خورد می خوابید و ۱۰ دقیقه بیشتر خواب نبود. بعد با گریه و جیغ از خواب بیدار می شد. تا شب ادامه داشت در مجموع اگه ۵-۶ ساعت خوابیده باشه. شیر هم داشتم ولی فکر کنم خیلی کم بیرون می آمد و بچه بیچاره خسته می شد از مک زدن. شب یه کم آش ماش درست کردم. کمی هم ریشه شاطره جوشوندم و خوردم. یه قاشق چایخوری هم به علی دادم. آب شکر هم براش درست کردم و بهش دادم. خوب خورد و بعدش آروم شد البته تا مدتی. دوباره گریه اش شروع شد. کنار خودم خوابوندمش و بهش شیر دادم. فکر کنم بوی من رو خیلی خوب تشخیص میده. این رو از رفتارهاش میشه فهمید. کنارش که بخوابم اون هم می خوابه. خلاصه بالاخره خواب رفت و این دفعه سر دوساعت بیدار شد برای شیر خوردن. سحر که شده بود شیرم خیلی زیاد شده بود بطوریکه برای نماز صبح که بیدار شدم دیدم لباسم خیسه!!! این اولین بار بود که شیرم به این حد می رسید. خداکنه شیرم زیاد بشه و بتونه بخوره.